حكيم ابوالقاسم فردوسى
90
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چنين آمد از داد اختر پديد * كه اين آب روشن بخواهد دويد ازين دخت مهراب و از پور سام * گوى پر منش زايد و نيك نام بود زندگانيش بسيار مر * همش زور باشد هم آيين و فر همش برز باشد همش شاخ و يال * برزم و ببزمش نباشد همال [ كجا بارهء او كند موى تر * شود خشك همرزم او را جگر ] عقاب از بر ترگ او نگذرد * سران جهان را بكس نشمرد يكى برز بالا بود فرّمند * همه شير گيرد بخم ّ كمند هوا را بشمشير گريان كند * بر آتش يكى گور بريان كند كمر بستهء شهرياران بود * بايران پناه سواران بود [ پژوهش كردن موبدان از زال ] چنين گفت پس شاه گردن فراز * كزين هر چه گفتيد داريد راز بخواند آن زمان زال را شهريار * كز و خواست كردن سخن خواستار بدان تا بپرسند از و چند چيز * نهفته سخنهاى ديرينه نيز نشستند بيدار دل بخردان * همان زال با نامور موبدان بپرسيد مر زال را موبدى * ازين تيز هش راه بين بخردى كه از ده و دو تاى سرو سهى * كه رستست شاداب با فرهى از ان بر زده هر يكى شاخ سى * نگردد كم و بيش در پارسى دگر موبدى گفت كاى سر فراز * دو اسپ گرانمايه و تيز تاز يكى زان بكردار درياى قار * يكى چون بلور سپيد آبدار بجنبند و هر دو شتابندهاند * همان يكدگر را نيابندهاند سديگر چنين گفت كان سى سوار * كجا بگذرانند بر شهريار يكى كم شود باز چون بشمرى * همان سى بود باز چون بنگرى چهارم چنين گفت كان مرغزار * كه بينى پر از سبزه و جويبار يكى مرد با تيز داسى بزرگ * سوى مرغزار اندر آيد سترگ [ همى بدرود آن گياه خشك و تر * نه بردارد او هيچ از ان كار سر ] دگر گفت كان بر كشيده دو سرو * ز درياى با موج برسان غرو يكى مرغ دارد بريشان كنام * نشيمش بشام آن بود اين به بام ازين چون بپرّد شود برگ خشك * بران بر نشيند دهد بوى مشك از ان دو هميشه يكى آبدار * يكى پژمريده شده سوگوار بپرسيد ديگر كه بر كوهسار * يكى شارستان يافتم استوار خرامند مردم از ان شارستان * گرفته بهامون يكى خارستان بناها كشيدند سر تا به ماه * پرستنده گشتند و هم پيشگاه و زان شارستان رويشان بدل نگذرد * كس از ياد كردن سخن نشمرد يكى بومهين خيزد از ناگهان * بر و بومشان پاك گردد نهان بدان شارستان رويشان نياز آورد * هم انديشگان دراز آورد بپرده درست اين سخنها بجوى * بپيش ردان آشكارا بگوى گر اين رازها آشكارا كنى * ز خاك سيه مشك سارا كنى